خیزش و دگردیسی
گروه دبیرها، سرویراستارها، دانشیارها، و آموزیارهای کارنما | شهریور ۱۴۰۵
زمستان ۱۴۰۴ همه چیز را بهطرزی هستیشناختی برای ایران دگرگون کرد و در پی آن، اکنون شهروند ایرانی بهناچار، کیستیِ خود و مسیر پیشِرویَش را دستخوش دگردیسی میبیند. جنبش آزادیخواهی مردم، بالوپر، نیرو، و شتابی خیرهکننده برای براندازی گرفت و موجی شکننده از امید و اراده را بهراه انداخت که خلافت اسلامی حاکم در برابرش، گزینهای جز برافراشتن دیواری سنگی از کشتار جمعی نداشت. در این بزنگاه از تراژدی پربرگِ ایرانی، فصلهایی نوشتهشد که در گذشته تنها پیشپردهای گذرا از آنها را دیدهبودیم. نهتنها خودِ خیزش ملی با همهی نیروی شگفتانگیزش، بلکه پاسخ حکومت در شکل کشتار، و اندکی پس از آن، سررسیدِ بازپسدادنِ بهای بیش از چهار دهه ترور در قالب جنگ جمهوری اسلامی با امپراتوری، ایران و ایرانی را بازتعریف کردهاست. زمستان ۱۴۰۴ لحظهی وضوح اخلاقی بود.
این رویدادها خواهناخواه اندیشکدهی کارنما را نیز در جایگاه یک نهاد فرهنگی دستخوش دگرگونی میکند. پرسشبرانگیز است اگر نکند. همچون هر نویسنده و هنرمندی که در ایران کارکردهاست، بیشوکم همهی دبیرها، ویراستارها، دانشیارها، و آموزیارهای کارنما با واقعیتهای کارکردن زیر سانسور آهنین و سرکوب خشن اسلامی آشنایند اما زمستان ۱۴۰۴ خورشیدی، ۲۰۲۶ میلادی، شیوهی نگاه و کارِ ما را، حتا نسبت به همهی تنگناهای گذشته نیز دستخوش گونهای بازنگریِ اساسی کرد. البته که برای نیابتیهای فکری و کارگزارهای بیشرمِ این جمهوری کذایی، که در نمورترین گوشههای تاریکاندیشی چپ افراطی و استمرارطلبی میزیَند، در بر همان پاشنه میچرخد که ۴۷ سال چرخیدهاست. اما برای ذهنهایی که با افقهای آزاد، باز، و پویا سروکار دارند، توان توجیه، خوشخیالی، و دورزدن تَه کشیدهاست. برای بسیاری از ما، حتا اگر بخواهیم، برای پرداختن به کار خود، «بهدور از سیاست» و چه و چه راهی بیابیم، این کار دیگر حتا شدنی نیست. تنها کسی میتواند به وضعیت عادی بازگردد که سودی از پادسامان جاری، از «نظام» میبرد، و لاجرم دستی در عادیسازی و زندهمانی خفقانِ معاصر دارد.
واقعیت پیشِ روی ما، خیزش یک هویت ایرانیِ آزادیخواه است که در مسیر دشوار کشتار و جنگ افتادهاست. امروز، این واقعیت، این بغرنج، جایی در ذهنمان، در وجدانمان، دستبهسینه ایستاده و پیوسته به ما مینگرد و از ما چیزی میخواهد.
در ایرانِ ۱۴۰۵، تلخی، بیتابی و اضطرار همهجا در هواست. اما ایرانی ناگهان به این نقطه نرسیده و دانشجوی هنر و اندیشه و فرهنگ ایران همیشه میدانستهاست که حلقهای گمشده دارد. رویین پاکباز، تاریخهنرنگاری که سرگذشت این رشته در ایران به دو دورهی پیش و پس از او تقسیممیشود (و کارنما حتا ناماش را وامدار اوست) هر بار که گفتوگوهای زنده و روشنگرِ کلاسهایش، گاه لاجرم به ایران میکشید، بر این پیشفرض ساده و روشن پامیفشُرد که گفتوگو بر سر هنر ایران، بدون درگیرشدن با زمینه و بافتار اجتماعی این کشور یکسر ناممکن است. او پرداختن به این سویهها را نه ترجیحی روششناختی در بین دهها امکان و لنز نظریِ دیگر، بلکه چون پیششرطی اجتنابناپذیر میدید. تنها کسانی که هنر ایران را بهمثابهی فرصتی اقتصادی درکمیکنند، میتوانند آن را در لایهای ایمن بپیچند و آن را به کالایی لوکس یا «کول» فروبکاهند. اکنون بیش از هر زمان دیگری، پسزمینه، به پیششرط بدل شدهاست.
تاکنون بهضرورت حرفهای، از سر نیاز هنرجوهای جوان، کنجکاویهای فکری گوناگون، یا از همه مهمتر، برای یادگیری روش، ما نیز در کارنما اغلب با در پیشگرفتن گونهای از چارهجویی استراتژیک، به کموبیش همهی سویههایِ کار و حرفهی هنر و نوشتن دربارهی آن پرداختهایم، اما همیشه میدانستیم که در اساس، نه نویسنده میتواند زیر تیغ سانسور کار کند و نه هنرمند. وقتی این اصل استوار شد، آنچه میماند، خیلی ساده تلاشهای پیدرپی دستاندرکارهایی پیشروُ بودهاست که بین دو قطب دورزدن و سازش و تابآوری از یکسو، و براندازی و شورش و سرکشی در سوی دیگر، نوسانکردهاند. دستکم از سال ۱۳۷۸ خورشیدی، ۱۹۹۹ میلادی، همهی تلاشهایی که گِردِ قطب نخست میچرخیدند، سالبهسال بیمعنیتر شدهاند. از استادها که بگذریم، با بیاعتمادی گستردهیِ دانشجوها، اکنون دیگر مدتهاست که دانشگاهها کموبیش بهتمامی از کار افتادهاند، و صحنهیِ هنر تهران که کژکاریِ ساختیاش هر روز روشنتر میشود، اکنون دیگر با تکتازی گالریهای تجاری، کارکردی یکسر کارآفرینانه و تفریحی یافتهاست. خشکیدن تهماندهی انرژی نهادهای همگانی مانند موزهی هنرهای معاصر تهران یا نهادهای کوچک جایگزین، همگام با موج مهاجرتها و بازنگشتنها، منظرهی دژستانیِ هنر ورشکستهی معاصر ایران را رقتانگیزتر از همیشه کردهاست و لعاب آن را زنندهتر.
در همهی این سالها، کارنما از راههای مختلف نقد و میزگرد و واکاوی با شکیبایی و ریزبینی به هنر ایران پرداخت. تاجایی که پایِ نیاز واقعی دانشجو و هنرمند نسل نوی ایرانی در میان بود، همراه شدیم و با او چارهاندیشی کردیم. از سر همدلی و درک خویشکاری خود میزبان بسیاری شدیم و با هر کس که سخنی داشت، با رواداری گفتوگو و گاه بگومگو کردیم. گاه شاید از جنبههایی همانگونه که یک دردمند با همراههایش در حلقهای درمانی به همدلی مینشنید: بدهبستانی همراه با پذیرش واقعیت، بیتوهم، برای دگرگونی. اما هرگز هنر معاصر ایران را بیش از حدی که بایدوشاید جدی نگرفتیم؛ آنگونه که ساذبیز یا حتا مُما از ما میخواستند که برای بازارگرمی یا افزودنِ تاری یا پودی بر بافهی چندصدایی دفترودستکی و دیوانسالارانهشان، چنینکنیم. پیشهورهای هنر معاصر سخت گرم این کارند اما پرسش ما همواره سوژگی و سالاری انسان ایرانی بر سرنوشت خودش بود.
امروز، از افق زمستان ۱۴۰۴، درهی بحران بس ژرفتر از آن شدهاست که بتوان به وضعیت شبهعادی گذشته بازگشت. مردم ایران راه گذار را یافتهاند و سخن گفتهاند. امروز، دیگر دریایِ خون بین ما و آنهاست، و از کشته پشته ساختن استعاره نیست. دیگر صبری در بساط نیست. زمستان ۱۴۰۴ این صحنه را دگرگونکرد و رنگی روشنتر از اضطرار به آن زد. حکومت بدل به گروهکی تروریستی با سرشتی انگلوار شدهاست که از بدن جامعهی ایران خوراکمیگیرد و چون یک سازمان مافیایی با طرفهای خارجی و هوادارهای اصلاحطلباش در پایتختهای غربی قرارداد میبندد. اما تا جایی که به شهروندهای آزادیخواهِ ایران مربوط میشود، دیگر آشکارا زمان آن رسیدهاست که نخست بهسراغ قاعدهی بازی برویم و بهسهم اندک خود، گامی حتا بلندتر برای درستکردنِ این زیست سربهسر ضدانسانی برداریم. دیگر حتا وانمودکردن به اینکه وضع عادیست، آنگونه که کارگزارهای فرهنگی رژیم از ما بهاصرار میخواهند باورکنیم، برای کمتر کسی ممکن است. هرچند نویسندهها و هنرمندها خواهناخواه همچنان دست به آفرینشگری و فرآوری میزنند و خواهندزد اما چیزی اساسی در بنیان کنش عادی و شبهعادی ما، شکسته شدهاست که دیگر با تلقین و چسبِ زخم، درمانشدنی نیست. امروز، دگرگونی به پیشانینوشت آشکار ایران بدلشدهاست، چون وزن نگاه دهها هزار جفت چشم بیگناه را بر ذهن و زبان و وجدانمان حسمیکنیم.
واقعیتهای پلید دیگری نیز هست که مسیریابی دوباره را اجتنابناپذیر میکند. وقتی این منطق جا بیافتد که حکومتی تروریستی میتواند با مصونیت تمام، اینترنت را بهسادگیِ فشردن کلید برق، ماهها بهروی مردم قطعکند، محوری اساسی در شیوهی کار کسانی که کارشان به آزادی بیان وابسته است، میشکند. در این لحظه، ما باید بیدرنگ به سراغ تبهکاری برویم که یک دستاش روی آن کلید کذاییست و دست دیگرش روی ماشه. وقتی برای نزدیک به صد روز اینترنت کشور قطعشد، کار کارنما که برای گفتوگو، همفکری، برگزاری کلاس، دادوستد یک فایل وُرد، بهتمامی وابسته به این زیرساخت معاصر بود، بهطورکامل از هم گسست. ارتباطمان با همکارها قطعشد، فصلنامه و ترمِ آموزشی زمستان و بهار لغوشدند، و پرُژههای جانبی کارنما بر زمین ماندند. شوربختانه، امروز تکرارِ فاجعهای حرفهای چون این، هم محتمل است و هم صدالبته ناپذیرفتنی. پس از دسترسی همکارها به اینترنت، به گفتوگو دربارهی آنچه بر ما رفت و مسیریابی برای هدفهای آینده پرداختیم. صرفنظر از اینکه آن خواری و تاریکی صدروزه تا چه اندازه خراشی ژرف در ذهن ما کشیدهاست که هرگز آن را فراموش نخواهیمکرد، موضوع این است که ما نسبت به یکدیگر و مخاطبهایمان وظیفه داریم تا بهسهم خود راهی نو بیابیم و اجازهندهیم روال کارمان بار دیگر آنچنان آسیب ببیند که دید.
بر این اساس، همچون همیشه، نسبت به واقعیت پیش رویمان بیتفاوت نمیمانیم و چارچوب کارمان را بهروز میکنیم. در زمینهی نشر، کارنما مجله را از راه دیجیتال و بهشکلی پیوسته، و نه با تناوب فصلی بهدست شما میرساند. همهی تلاشمان را میکنیم که بهزودی وبسایت کارنما، از جمله بایگانیِ آن با دسترسی به صدها مقالهی دقیق دربارهی هنر و فرهنگ مدرن و نیز همهی گفتارهای کارنما، بهصورت آزاد و رایگان در اختیار همه قراربگیرد. در زمینهی آموزش، گفتارها بدون نیاز به پذیرش و پرداخت شهریه ارایه خواهندشد. این تصمیمها تا اندازهای پاسخیست به وضعیت سقوطِآزاد که دانشگاههای ایران در آن گرفتار آمدهاند. ما میکوشیم از این راه میزان دسترسی به دادهها و واکاویهای پیشرفته و روشمند را بالاتر ببریم.
اما هیچیک از اینها دگرگونی اصلی نیست. از آنجا که پایگان و ارزش انسان ایرانی در ایدئولُژیِ ۵۷ خُرد شدهاست، از آنجا که در گذر از بنبست معاصر، نقش جامعهی فرهنگی ایران در دفاع از آزادی بیان ناچیز شمرده شدهاست، و مهمتر از همه، از آنجا که هنرمند پیش از هر چیز شهروند است؛ کارنما ازین پس، همهی فضاهای اصلی اندیشکده را، بیشازپیش، در اختیار اندیشههای کمتر صدایافته و سرکوبشده در سپهر فکر ایران قرارخواهد که میتوانند به پیشبرد جنبش آزادیخواهی و دمُکراسیخواهی ایران کمککند. هرچند توجه به وضعیت فرهنگی، فکری، سیاسی، و اجتماعی همواره نقشی اساسی در استراتژیها و سیاستهای کلان کارنما داشتهاست، اما ازین پس، ما این ویژگیها را در بالای دستورکار اندیشکده و در پیشزمینهی کار خود مینشانیم، تا دریابیم:
۱. گرایشها و نیروهای فرهنگی پیشتاز، بهویژه در زمینهی اندیشهی انتقادی، هنر آوانگارد، و اجرای رادیکال چه نقشی در براندازی سامان سرکوب اُلیگارشی نظامی اسلامی حاکم بر ایران بازیمیکنند؟
۲. فرهنگ و تاریخ ایران، بهویژه پیشزمینه، بنیانها، و پیآیندهای جنبش مشروطه بهمثابهی کاراترین گفتار نوگرایی سیاسی در ایران، چگونه میتواند سرانجام در برابر نزدیک به نیمسده سرکوب شیعیسپاهی در ایرانِ اِشغالی و ایدئولُگهای برونمرزیاش بایستد؟
۳. آزادیخواهی و بهویژه لیبرالیسم چه نقشی در بُنریزیِ شرطهای اجتماعی، سیاسی، و اقتصادی لازم بههدفِ ایجاد فضایی باز و پویا برای رشد و آفرینش و مرزشکنی، و همچنین، نقد دیدگاههای روشنفکریِ همسو با خلافت اسلامی بازیمیکند؟
۴. جهانیشدن، با همهی واقعیتهای تَراملی معاصر از جمله نقش امریکا و اروپا، همسایههای ایران، و ایدئولُژیهایی مانند پسااستعمارگری چگونه سرنوشت ملی ما را در بستر جهانمندی معاصر شکلمیدهد؟
هیچیک از این پرسشها برای کارنما یکسر تازه نیستند، و دانشجوها، مخاطبها، و همکارهای این نهاد بهدقت به این نکته آگاهاند. اما همانگونه که شرحاش رفت، پیشتر ضرورتهای حرفهای و روششناختی از ما میخواستند که دایرهی تمرکز خود را از چارچوب بالا فراتر ببریم درحالیکه امروز، برداشتنِ گامی منسجم در راه پاسخگویی به «ضرورتهای روششناختی شهروندی» و در پی آن، آزادی کارکردنِ حرفهای به هر شکلی که میخواهیم، بدل به پیششرطی شدهاست که دیگر نادیدهگرفتهشدنی نیست. با این پوستاندازی، کارنما خود را در تماس بیشتر با همکارهایی قرارمیدهد که فراتر از هنر و فرهنگ دیداری، بهطرزی پیگیر دستاندکار برپایی آزادی و دمُکراسی در ایراناند و نه همصدایی با خلافت اسلامی. با این دگردیسی، مشارکت کارنما در گفتوگوهایی که خرد همگانیِ مردم ایران سرمشق آن را مینویسند، گستردهتر و ملموستر میشود. بخش زیادی از گرفتوگیر جامعهی امروز ایران در قالبهای درهمتنیدهی تصویر، نمایش، و رسانه پیگیری میشود، و صِرف این واقعیت بهتنهایی، تخصص و نقش ما را بهجایی نزدیک به پیشزمینهی واکاویهای کنونی برای درک بحران ایران فرامیخواند.
در ماههای گذشته، همانگونه که همراههای کارنما دیدهاند، اندیشکده بهسرعت نسبت به دگرگونیهای پس از زمستان ۱۴۰۴ پاسخ داد و کوشید با استفاده از گزینههایی که در اختیارش بود، راههایی برای کمک به درک وضعیت تازه بیابد. آغاز دوری تازه از مجموعهگفتارهای «فکرها و فریادها» که در جریان «زن، زندگی، آزادی» شکلگرفتند، یکی از اینکوششها برای فراهمکردنِ امکانِ گفتوگو در شرایط هولناکِ گسستهشدنِ پیوندها و روالها بود. در آینده، نهتنها همچنان از گزینهی پویا و دسترسپذیرِ گفتارها، چه شنیداری و چه دیداری، سود خواهیمبرد؛ بلکه آن را در قالب درسگفتار گسترش میدهیم که بیشتر به سویههایِ ژرفتر تاریخی و نظریِ موضوعها و پرسشهای پیشِ روی ما میپردازند. در زمینهی نشر، بهجای شمارهی زمستان ۱۴۰۴ و بهار ۱۴۰۵، ویژهنامهای دربارهی جنبههای فرهنگی و تاریخیِ خیزش ملی ایران منتشرمیکنیم. این شماره همزمان میشود با انتشار دهمین سال نشر فصلنامهی کارنما در قالب نسخهی چاپی و با آن فصلی سرشار از تجربههای پرشمار در زمینهی هنر و فرهنگ ایران و نیز شیوههای نوشتن نقد و فرآیندهای ویرایشی را میبندیم و به دههی دوم چشم میدوزیم.
همچون تکتک شهروندهای ایران، ما نیز امروز در وضعیتی گرگومیش بهسرمیبریم اما دو بنیان اخلاقی، روشن است و ما را از درغلتیدن به رِندیها و شیعهگریهایِ روشنفکری ایران بازمیدارد: نخست، ما آزادی را سرنوشتِ تردیدناپذیر دولتملتهای جهان معاصر میدانیم، و بیهیچ قیدوشرطی، بازمانیِ جمهوری اسلامی را اصلیترین مانع برای گشودنِ گرههای گوناگون ملی و تَراملی ایران میشناسیم. و دوم، ما در این میان تماشاگر نیستیم. پس دست از کوشش برای فهم و بازنمایی جنبش آزادیخواهی ایران، و بازیکردن نقش خود در برپایی دمُکراسی و شهریاریِ آزادی بر اساس بالاترین قانون روا و مهمترین پیمان ملی ما، بهمثابهی پیششرطی بیچونوچرا و اضطراری برای کار نویسنده و هنرمند برنمیداریم.
شهریور ۱۴۰۵، سپتامبر ۲۰۲۶
◼︎