top of page

فکرها و فریادها

گفتارهایی پیرامون پیوندهای فرهنگ و

جنبش دمُکراسی‌خواهی در ایران

Fekrhaa_Faiaadhaa

© Illustration by Kaarnamaa

در نیم‌سده‌ی گذشته، دو واژه‌ی ایران و بحران مترداف بوده‌اند اما بحران سراسری زمستان ۱۴۰۴ که امروز زیر سایه‌ی آن زندگی‌ می‌کنیم، گوی سبقت را به‌آسانی از هر آن‌چه که پیش‌تر بر ما رفته‌است، می‌رباید. کشتار وحشیانه مردمی آزادی‌خواه به‌دست جمهوری اسلامی، یک درگیری نظامی ویران‌گر با قدرت‌های بزرگ جهانی و منطقه‌ای، و قطعی بی‌سابقه‌ و بی‌شرمانه‌ی اینترنت، وضعیتی جان‌کاه را بر مردم ایران تحمیل کرده‌است. هم‌زمان، جنبش دمُکراسی‌خواهی ایران دست‌آوردهای بزرگی در همین چندماه داشته‌است که شکل‌گیری خیزش ملی ایران و زوال چشم‌گیر خلافت اسلامی، روشن‌ترین نمودهای آن‌اند. در نهایت، پیچیدگی‌ و دشواری‌ نمی‌تواند اراده‌ی مردم را برای برپایی دمُکراسی در ایران و شهریاریِ آزادی به‌مثابه‌ی حقی بی‌چون‌وچرا، سست‌کند. 

هرچند امکان ادامه‌ی کار نهادهای فرهنگی چون گذشته ممکن نیست اما اندیش‌گر، نویسنده، و هنرمند نمی‌تواند به‌طرزی کنش‌پذیر تماشاچی تاریخ باشد. چنان که در همان آغاز «زن، زندگی، آزادی» نیز نوشتیم: «ما گواه تاریخ‌ایم» و این بار را زمین نخواهیم گذاشت. گزینه‌ی اول و آخر ما دربرابر دستور ارشاد‌ و سپاه برای عادی‌سازی، سرکشی‌ست. پرسش این است: در هنگامه‌ی خون و دود، نقش نویسنده و آموزگار و هنرمند و دیگر دست‌اندرکارهای فرهنگ در درک و برون‌رفت از بحران‌های ملی و پیچیده چیست؟ کنش‌گرهای فرهنگی یا کسانی که به‌طرزی سنتی روشن‌فکر خوانده‌شده‌اند، چگونه می‌توانند هم‌گام و هم‌صدا با مردم به پیش‌رفت آزادخواهی در ایران کمک کنند؟ واژه‌ها و تصویرهایی که امروز به بازنمایی و شکل‌دهی به تجربه‌ی تاریخی معاصرمان می‌پردازند، چیستند و به‌واقع چه معنا و کارکردی دارند؟ 

کارنما در مجموعه‌ای تازه از گفتارهای «فکر‌ها و فریادها» به طرح و پی‌گیری این پرسش‌ها می‌پردازد. در این گفتارها، دبیرها، دانش‌یارها، ویراستارها، و آموزیارهای کارنما به‌هم‌راه مهمان‌هایی که به گفت‌وگو می‌پیوندند، آن‌چه بر ما می‌رود را توصیف و روایت می‌کنند و، تااندازه‌ای که ممکن است، اندیشه و برداشت خود را از جریان زنده‌ی وضعیت کنونی ایران، با خواننده‌های فصل‌نامه و دانش‌جوهای اندیش‌کده، در سپهر همه‌گانیِ روزبه‌روز تنگ‌ترشونده‌ی ایران در میان می‌گذارند. در هر گفتار، یکی از مهم‌ترین موضوع‌هایی را که ایران امروز با آن دست‌ به گریبان ‌است، به گفت‌وگو می‌گذاریم و می‌کوشیم به سهم کوچک خود، پیش‌نهادهایی برای بازپس‌گیری حق تعیین سرنوشت‌مان طرح‌کنیم.

با توجه به قطعی یا دشواری دست‌رسی به اینترنت در ایران، تصمیم گرفتیم این گفتارها را در قالب شنیداری ارایه‌کنیم تا امکان دست‌رسی برای مخاطب‌های داخل ایران کمی آسان‌تر شود. شما می‌توانید این گفتارها را در کانال یوتوب کارنما گوش‌کنید، و از راه کانال تلگرام ما، دانلُد کنید. 

گزارشی شخصی از خیزشی ملی 

 

د.ع.

۲۹ خرداد ۱۴۰۵  |   ۱۹ ژوئن ۲۰۲۶ ​

بازنمایی سرکوب و سرکشی در نوشتار اگر نه شکلی از رویارویی، دست‌کم روشی‌ست برای گواه‌ایستادن بر رویدادها و بحران‌های تاریخی. «اَلکساندر سُلژنیتسن» – نویسنده‌ی برجسته‌ی روس که در برابر سرکوب گسترده‌ی رژیم کمونیست شوروی ایستاد، در درآمدِ «مجمع‌الجزایر گولاگ» می‌نویسد: «آن‌هایی که نمی‌خواهند به‌یاد بیاورند، به‌اندازه‌ی کافی برای نابودکردنِ سندها، تا آخرین دانه‌اش، وقت کافی داشته و خواهند داشت». در برابر این واقعیت تلخ، شاید کار نویسنده در روزهایی که به‌واقع نمی‌تواند آزادانه به کارش برسد، یکی این باشد که نقش خود را به‌مثابه‌ی گواهی بر میزان بی‌رحمی انسان بازی‌کند. 

 

در گفتاری دیگری از مجموعه‌ی «فکرها و فریاد‌ها»، یکی از ویراستارهای کارنما روایتی چندوجهی از خیزش ملی ایران در زمستان ۱۴۰۴ به‌دست می‌دهد که در آن  سوگ شخصی‌ نویسنده با اعتراض‌های سراسری، تجربه‌ی قطعی اینترنت، و کشتار جمعی مردم به‌دست خلافت اسلامی در ایران هم‌پوشانی می‌یابد. نویسنده در «سوگ نارس و سینه‌های سوخته» بخشی از حافظه‌ی جمعی ایرانی‌ها را ثبت کرده است که در آن مجموعه‌ای از خرده‌روایت‌ها به شکل شنیده‌‌هایی که بازگومی‌شوند، صحنه‌هایی که توصیف می‌شوند، و یا روی‌دادها و مکان‌هایی که شخصیت‌پردازی می‌شوند، با روایت‌هایی از سفر نویسنده به شیراز برای خاک‌سپاری و سوگواری برای پدر، در هم تنیده می‌شوند. 

 

برخلاف برخی از روایت‌هایی که در ماه‌های گذشته منتشرشده‌اند، در این‌ نوشتار، نویسنده نه درگیر گزارشی سرد و سردستی‌ست و نه به‌طرزی سیاست‌زده و ایدئولُژیک، گرفتار به‌کرسی نشاندن نتیجه‌ای که پیش‌تر در ذهن‌اش بوده‌است. هرچند روایت در این «ناداستان» یا جستار، فردی‌ست اما یک‌سویه نیست؛ و هرچند، متن آفرینش‌گرانه است اما برای داستان‌سرایی به‌ دامن خیال‌بافی و چه‌بسا دروغ درنمی‌غلتد؛ همان خطری که گریز از آن برای بسیاری از راوی‌های دیگر چندان آسان نبوده‌است.  

 

این متن، اندکی پس از کشتار دی‌ماه ۱۴۰۴، ژانویه‌ی ۲۰۲۶، و در جریان زمستان آن سال نوشته و ویرایش شد اما به‌سبب بروز جنگ مدتی در کشو ماند. امروز که آن را در دو قالب نوشتاری و شنیداری منتشرمی‌کنیم، ایران درگیر یک بن‌بست و وضعیت تعلیق تازه‌ است که از آتش‌بسی نیم‌بند و تفاهم‌نامه‌ای بی‌اساس ناشی شده‌است. این واقعیت به ما اجازه می‌دهد که دست به بازخوانی و بازنگری رویدادهایی بزنیم که سال ۲۰۲۶ یا ۱۴۰۴- ۱۴۰۵ را بدل به فصلی مهم در تاریخ ایران کرده‌است. این بازنگری، تنها سوگی برای آن‌چه رخ‌داد نیست، بل‌که به ما کمک می‌کند تا با خشمی روا، سرنوشت خود را دست بگیریم.  

 

برای خواندن این متن به این‌جا بروید. برای گوش‌دادن به متن و گفتار، می‌توانید از صفحه‌ی یوتوب کارنما نیز بازدیدکنید. برای شنیدن گفتارها یا دانلُد نسخه‌ی شنیداری آن‌ها، به صفحه‌ی تلگرام کارنما بروید.

نمی‌خواهم هم‌فرکانس صدای جمهوری اسلامی باشم 

 

مانا نیستانی در گفت‌وگو با علی رضا صحاف زاده

۱۵ خرداد ۱۴۰۵  |   ۵ ژوئن ۲۰۲۶ ​

مانا نیستانی از انگشت‌شمار هنرمندهایی‌ست که توانسته‌ در جریان روی‌دادهای سهمگین چند ماه گذشته‌ی ایران، به تجربه‌هایی که از سر می‌گذرانیم تصویر بدهد. هر یک از بهترین طرح‌ها و کارتون‌های این کاریکاتوریست نامی، به کپسولی فشرده بدل‌می‌شوند که در آن‌ها رابطه‌های پیچیده‌ی قدرت، بی‌تعارف و رها از وابستگی‌های ایدئولژیک، با بیانی به‌ظاهر ساده آشکارمی‌شوند و ما را به‌ درنگ در واقعیت، بازنگری در پیش‌فرض‌ها، و چاره‌جویی برای گره‌ها فرامی‌خوانند. 

 

در گفتاری دیگر از مجموعه‌ی «فکرها و فریادها»، مانا نیستانی به‌ گفت‌وگو با علی رضا صحاف زاده، سردبیر کارنما نشسته‌است.  

 

خط‌های دورگیر قدرت‌مند، هاشورهای بی‌پروا، و استراتژی‌های سوررئالیستی از مهم‌ترین ویژگی‌های دیداری و سبکیِ کار مانا نیستانی‌‌اند. از نظر بیان فرمی، توجه به تن، یکی از استراتژی‌های تکرارشونده در کار اوست که تااندازه‌ای ریشه در خشونتِ هولناکی دارد که جمهوری اسلامی، از ندا آقاسلطان گرفته تا کشتار جمعی ۱۴۰۴، پیوسته نسبت به تن ایرانی اعمال کرده‌است. تبار طرح‌های تکان‌دهنده‌ی او را می‌توان در صحنه‌های بی‌پرده‌ی فرنسیسکو گُیا جست، و شیوه‌های گوناگون بیان گرُتسک و کژدیسی‌های تنانه، از تاثیر هنرمند از سینمای وحشت، به‌ویژه فیلم‌های دیوید کرانِنبرگ و ریدلی اسکات خبرمی‌دهند. 

 

مانا نیستانی هوشمندانه بر یک اصلِ شخصی و حرفه‌ای پافشاری‌می‌کند: او نمی‌خواهد کارش هم‌فرکانس جمهوری اسلامی باشد یا امکان و زمینه‌ای را برای بهره‌برداری رژیم از موضع‌ها و ایده‌هایش فراهم‌کند. به‌باور او، یکی از تاکتیک‌های آشنای جمهوری اسلامی هم‌واره این بوده است که در لحظه‌های ضعف یا هنگامی‌که در جهان به کنج رانده‌می‌شود، با طرح موضوع‌ها و شعارهایی که ممکن است مورد پذیرش مخالف‌هایش باشد، حتا از بین ایشان به‌سود خود یارکشی ‌کند و خود را ایمن‌ سازد. دربرابر، نیستانی ترجیح می‌دهد کارهایی ارایه‌کند که تمرکز را بر جمهوری اسلامی، حق مردم، و ستمی نگه می‌دارند که بر ایرانی می‌رود.  

 

از دیدِ نیستانی، تا جایی که به نقش مدنی هنرمند و نویسنده مربوط می‌شود، بحران کنونی جایی اندک برای یارکشی و سوگیری‌های تند باقی‌ می‌گذارد، اما به باور او نمی‌توان خواست مردمی را نادیده‌گرفت که امروز با دست‌های خالی به این نتیجه رسیده‌اند که جمهوری اسلامی تنها با حمله‌ی نظامی، خلع سلاح خواهدشد. نیستانی که یکی از آشناترین شمایل‌های اعتراضی خیزش ملی یا شیروخورشید را آفریده‌است، خود را پادشاهی‌خواه نمی‌خواند اما هم‌زمان دلیلی هم نمی‌بیند مردمی را که شعار «جاوید شاه» می‌دهند، بریده از جنبش‌های آزادی‌خواهانه‌ی پیشین ببیند، یا هم‌صدا با جمهوری اسلامی، ایشان را مزدور بخواند، و یا احتمال برپایی دمُکراسی در ایران از راه پادشاهی پارلمانی را به‌هیچ بگیرد. از نظر نیستانی، هرچند بهتر است که مخالف‌های جمهوری اسلامی هویت فکری خود را فراموش نکنند و بی‌تعارف بر هویت سیاسی‌شان پافشاری کنند، اما این به‌معنی جنگ با دیگر مخالف‌ها و ورود به درگیری‌های فرساینده‌ نیست. 

 

برای دیدن این گفتارها می‌توانید از صفحه‌ی یوتوب کارنما نیز بازدیدکنید. برای شنیدن گفتارها یا دانلُد نسخه‌ی شنیداری آن‌ها، به صفحه‌ی تلگرام کارنما بروید.  

هویت ملی و واقعیت تَراملی معاصر

 

گروه دبیرها و دانش‌یارهای کارنما

 

۸ خرداد ۱۴۰۵  |   ۲۹ مه ۲۰۲۶ ​

در زمستان ۱۴۰۴ خورشیدی، ۲۰۲۶ میلادی، جنبش دمُکراسی‌خواهی ایران دست‌خوش انقلابی دیداری شد که هم بازتاب‌دهنده‌ی یک دگردیسی فرهنگی و اجتماعی گسترده‌ بود و هم نوید‌دهنده‌ی دگرگونی‌های بنیادین بیش‌تر. پرچم سه‌رنگ ایران با نشان شیروخورشید در دست صدهاهزار امانت‌دار فرهنگی در مونیخ و تُرنتو و لُس‌اَنجلس، موجی از تصویرهای یک‌پارچگی ملی آفریدند که بی‌‌کم‌ترین گزاف‌گویی، بی‌سابقه بودند. هم‌زمان، جوان‌های ایران گستاخانه نشان‌های ملی را به خیابان‌های ایران آوردند و هنگامی‌که بر خاک‌افتادند، مادران‌شان آرام‌گاه‌ فرزند را برای چند لحظه با پرچم شیروخورشید پوشاندند. 

 

هویت ملی ایرانی بر بستر واقعیت تراملی معاصر، از پراکنش قومی ایرانی گرفته تا مداخله‌ی خارجی، موضوع یکی از گفتارهای کارنماست که با حضور گروهی از دبیرها و دانش‌یار‌های کارنما برگزارشد. 

      

امروز باید بپرسیم که هویت ملی چه نقشی در برپایی دمُکراسی لیبرال بازی می‌کند؟ جهانی‌شدن چه تاثیری بر پویش‌های ملی دارد؟ چرا باید هویت ملی را در معنایی باز و فراگیر و گشاده‌دستانه، به‌مثابه‌ی بستری یک‌پارچه برای رسیدن به آزادی دید، و نه دست‌مایه‌ای برای کشاکش سیاسی بین مخالف‌ها؟ و درنهایت، مانع‌های واقعیِ پیش رو برای شکل‌دادن به سطحی از هم‌آوایی در بین نیروهای دمُکراسی‌خواه دربرابر اُلیگارشی نظامی‌دینی حاکم بر ایران چیست؟   

 

دهه‌هاست که نویسنده‌ها، اندیش‌گرها، هنرمندها، آموزگارها، و دیگر دست‌اندرکارهای فرهنگ، با پرسش کیستی ملی ایرانی درگیر بوده‌اند اما در نهایت نتوانسته‌اند پاسخی درخور یا به‌اندازه‌ی کافی خرسندکننده‌ برای آن بیایند. بر اساس پاسخ به این پرسش، می‌توان پیوندی معنادار بین حق بنیادین شهروندی و کنش‌مندی سیاسی فردی یافت. اگر در پی موهومات نیستیم، باید بپذیریم که در تاریخ ایران، هیچ سند، و هیچ گفتاری به‌جز قانون اساسی مشروطه، برای شکل‌دادن به کفِ خواست‌ سیاسی مردم و تضمین حق بشر در ایران وجود ندارد. هم‌چون همه‌ی انقلاب‌های دمُکراتیک‌ دیگر در تاریخ مدرن، انقلاب مشروطه باید پایه‌ی ایران آزاد باشد. 

 

مهم‌ترین دلیل بی‌چارگی ایرانی در ۴۷ سال گذشته، هیچ چیز نیست جز ناکسی او. امروز روشن‌تر می‌توان دید که دلیل اصلی گرفتاری ایران در بُن‌بست کشتاری تاریخی و جنگی ویران‌گر، شکست بدنه‌ی سیاسی و فکری ایران در بازپس‌گیری هویت ملی و آگاهی تاریخی ما بوده‌است. در دهه‌های گذشته، کسانی که از خود با نام چپ یادمی‌کنند و پسااستعماریون در فضاهای فکری و رسانه‌ای غرب، بسیار بیش از آن‌که در فکر آزادی یک ملت باشند، کم‌وبیش هم‌واره هم‌راه با لعابی از جهان‌گری، درگیر مبارزه با امپریالیسم جهان‌خوار بوده‌اند، و در این راه ترسی از قربانی‌کردن مردم، از تهران تا غزه، از خود نشان نداده‌اند.

 

به‌رغم سنگ‌های ریزودرشتی که پیش پای مردم ایران است، بحران جنبش دمُکراسی‌خواهی کشور که همان بحران هویت ملی باشد، سرانجام در زمستان ۱۴۰۴ در مسیر بهبود افتاد و این دگرگونی، افقِ رسیدن به آزادی و کنش‌مندی اجتماعی و فردی را شاید برای نخستین بار، باز کرده‌است. نومشروطه‌خواهی به‌مثابه‌ی تنها گفتار تمدنیِ تاریخی و ملموس پیشِ روی ایران، بدل به قابل اعتمادترین گزینه برای مردم شده‌است و آن‌ها این واقعیت را به صد زبان، زیر فشاری خردکننده و سرکوبی خونین، در خیابان‌های ایران فریادمی‌زنند. هم‌زمان، صدای تراملی دیاسپُرا یا پراکنش قومی ایران که در دهه‌های گذشته توانسته‌است تنِ خود را از ستم رهاکند، به این صدا پژواک‌می‌دهد.

مفهوم ایران، و فهم اروپا از خیزش ایرانیان

 

حیدر زاهدی در گفت‌وگو با رها خادمی

 

۱ خرداد ۱۴۰۵  |   ۲۲ مه ۲۰۲۶ ​

در پی خیزش دی‌ ماه ۱۴۰۴ و سرکوب خونین ۱۸ و ۱۹ دی ماه، کوشش برای رساندن صدای مردم ایران به گوش جهان آزاد تبدیل به موضوعی حیاتی شد. در چنین شرایطی درخواست بخش بزرگی از جامعه‌ی ایرانی برای جلب کمک خارجی امری منطقی به نظر می‌رسید، خواستی که در بسیاری دیگر از کشورها در طول تاریخ سابقه داشته‌است و البته صرف‌نظر از نتیجه‌های مثبت یا منفی آن، وظیفه‌ای انسانی پنداشته می‌شود. حمله امریکا و اسراییل به رژیم جمهوری اسلامی در حقیقت پاسخی به وضعیت فاجعه‌بار سوژه‌ی ایرانی بود و به‌طور اجتناب‌ناپذیر می‌بایست از مسیر نفع این کشورها هم می‌گذشت.

 

این تصویر، بیش از پیش انسان اروپایی و امریکایی را با ایران درگیر کرده‌است؛ نه تنها در موضعی انسان‌دوستانه، بل‌که اکنون در موقعیت کسانی که از پی‌آیندهای جنگ، در زمینه‌هایی مانند بهای انرژی، به‌طور روشنی ضرر می‌دیدند. انسان اروپایی که در جریان خیزش مردم ایران و سرکوب خونین پس از آن، با سوژه‌ی ایرانی به‌عنوان موقعیتی بسیار دور از خود، هم‌ذات‌پنداری می‌کرد؛ پس از آغاز جنگ، سود جامعه‌ی خود را در خطر دید، و با دقت بیش‌تری به واکاویِ خواست سوژه‌ی ایرانی پرداخت. اکنون، او پرچم ملی و تاریخی شیر و خورشید و شعارهای پرتکرار ایرانیان در پشتیبانی از خاندان پهلوی را، حتا در نقش دولت انتقالی، حرکت‌هایی ارتجاعی می‌خواند. 

 

اروپا بر اساس چه داده‌ها و پیش‌انگاشت‌هایی این‌چنین موضع‌گیری می‌کند؟ حیدر زاهدی در گفتاری از مجموعه‌ی «فکرها و فریادها»، کاری از اندیش‌کده‌ی کارنما، هم‌راه با رها خادمی این موقعیت سوژه‌ی اروپایی را بررسی می‌کند و تاثیر پدیده‌هایی نظیر خبرنگاری اروپایی و ویژگی‌های آن را بر شکل‌گیری این تصویر زیر ذره‌بین می‌گذارد. 

 

به‌نظرمی‌رسد پژوهش در این موردهای تاریخی می‌تواند زمینه‌ای را برای بازبینی و فهم ژرف‌تر از موضوع بگشاید؛ زمینه‌ای که این تردید را به‌وجودمی‌آورد که چه‌بسا مفهوم‌های طرح‌شده برای گوینده‌ی ایرانی و شنونده‌ی اروپایی در اساس مانعةالجمع‌اند و درواقع یک‌دیگر را پس‌می‌زنند. این واژه‌ها تنها شباهت‌ها و هم‌پوشانی‌هایی لفظی با یک‌دیگر دارند و از نظر معنایی بسیار متفاوت‌اند. برای نمونه، پرسیدنی‌ست که مفهومی مانند شاه، به‌واقع چه ربطی به تجربه‌ی تاریخی و پیش‌انگاشت‌های انسان اروپایی از مفهوم‌های شبیه به آن دارد؟

 

با آگاهی به این‌که اهمیت گفت‌وگو با شهروندهای دیگر کشورها انکارناپذیر است، نیاز به بازتعریف و روشن‌سازی چارچوب این مفهوم‌ها، اهمیتی حتا بیش‌تر می‌یابد؛ کاری که گفتارِ حاضر آن را خویش‌کاری خود می‌داند. این گفتار وارسی و پژوهشِ تاریخی مفهوم‌هایی چون دولت‌ملت مدرن و ایرانی‌بودن یا ایرانیت را در کانون گفت‌وگوی خود می‌نشاند؛ و از این دید، دست به بازخوانی مفهوم‌هایی چون مذهب، زبان، انقلاب، و هویت ملی می‌زند، و تعریف‌ ایده‌هایی نظیر جهان فارسی‌مآب یا در لاتین Persianate را وامی‌کاود. 

 

روشن است که برای درک این موضوع‌ها و ایجاد فهمی نزدیک‌تر بین سوژه‌ی ایرانی و اروپایی، نیاز به گفت‌وگوهای بسیار بیش‌تر و گسترده‌تری هست، و درواقع، این نشست فراخوانی‌ست برای درک ضرورت چنین مسیری‌. سوژه‌ی ایرانی با ایجاد زمینه‌هایی چون این برای بده‌بستان و سازگاری با واقعیت اجتناب‌ناپذیر جهانی‌شدن، می‌تواند نقطه‌های تمدنی و تاریخی خود را با روشنیِ بیش‌تری با جهان در میان بگذارد.

پرُپاگاندا و نمایش قدرتِ نداشته

 

میلاد رستمی و علی رضا صحاف زاده

 

۲۵ اُردی‌بهشت ۱۴۰۵  |   ۱۵ مه ۲۰۲۶ ​

حکومتی که توانِ شکستِ نظامی دشمن‌اش را ندارد، باید نهایت استفاده را از ابزار تبلیغاتی و پرُپاگاندا و مانورهای رسانه‌ای ببرد، و این درست همان کاری‌ست که جمهوری اسلامی در هفته‌های گذشته مشغول به آن بوده‌است. بیلبُردهای شهری غول‌آسا با گونه‌ای سخیف از زیباشناسی رئالیسم سوسیالیستی، فضای همگانی را به‌اشغال درمی‌آورند؛ فضای مجازی با رانت سایبری، در اختیار اتاق فکرهای سپاه و هم‌فکرهایشان در غرب قرارمی‌گیرد؛ انیمیشن‌های ساخته‌شده با هوش مصنوعی روایت‌هایی خیالی از پیروزی را با چاشنیِ طنزی بی‌مزه ارایه‌می‌کنند؛ و کارناوال‌های شبانه با بلندگو، پرچم، و علم‌وکُتل تبلیغاتی، با بزرگ‌نمایی، صدای اقلیتی خشن را به‌جای صدای اکثریت آزادی‌خواه ایران می‌نشانند.  

در گفتاری دیگر از مجموعه‌ی تازه‌ی «فکرها و فریادها»، دو نفر از دبیرها و دانش‌یارهای کارنما، میلاد رستمی و علی رضا صحاف زاده به گفت‌وگو درباره‌ی این استراتژهای سانسور و سرکوب نشسته‌اند. 

تصویرپردازی‌های تبلیغاتی حکومت البته اغلب بسیار ضعیف‌اند اما برای مخاطب‌هایشان، چه اوباش طرف‌دار رژیم در ایران، و چه مصرف‌کننده‌هایشان در «نیویرک‌تایمز» مانند فرناز فصیحی به‌اندازه‌ی کافی خوب‌اند و کارکرد خود را دارند. عکس‌هایی تایید‌شده از جانب جمهوری اسلامی یا شاید حتا ساخته‌وپرداخته‌‌شده به‌دست ایشان، در صفحه‌ی نخست روزنامه‌هایی چپ‌گرا چون نیویرک‌تایمز و گاردین بازتاب می‌یابند و تصویری به‌شدت یک‌سویه از مردم ایران و خواست‌شان گزارش‌می‌دهند تا شاید بتوانند از عزم مردم امریکا برای غلبه بر یکی از بزرگ‌ترین چالش‌های سیاست‌ خارجی کشورشان بکاهند. دروغ‌های چندش‌آوری که پرُپاگاندا بر سر مردم ایران آوارمی‌کند، کارکرد سومی نیز دارد و آن تجاوز روانی به خانه‌ و ذهن شهروندها، و خوارکردن مردمی‌ست که حقیقت را می‌دانند و در تلاش‌اند تا سرنوشت خود را دیر یا زود در دست‌بگیرند.   

این تبلیغات درواقع سوی دیگر سانسور یک‌پارچه و سرکوب سراسری‌، به‌ویژه بستن اینترنت و اعدام‌هاست. عدم، خلا، و نیستی با روایتی به‌شدت دست‌کاری شده و با سروصدای زیاد پُرمی‌شود. این‌سان، پرُپاگاندا چون روی دیگر سکه‌ی سانسور پدیدارمی‌شود. درمی‌یابیم که سانسور تنها حذف نیست بل‌که سازکاری دوسویه است: آن‌چه نباید گفته و شنیده شود به‌خشن‌ترین شکل ممکن خاموش‌می‌شود تا اسطوره‌های مقوایی دیده و شنیده شوند. این دو کارویژه با هم، سازکار پیام سیاسی رسمی خلافت اسلامی را می‌سازند. 

هم‌زمان، گونه‌ای از سیاست مهار در جریان است. حکومت، رانتی تبلیغاتی را در قالب اینترنت «سفید» برای پراکندنِ روایتی به‌اصلاح غیررسمی و درواقع استمرارطلب ایجادمی‌کند. در مجموعه‌ای از پلتفُرم‌ها و پادکست‌های شبه‌دولتی یا خصولتی، روشن‌فکرها وانمودمی‌کنند که مخالف جمهوری اسلامی‌اند اما در نهایت پیامی جز شکست‌پذیری ندارند. هدف، از‌میان‌بردنِ میل دگرگونی در مردم است. این گفت‌وگوهای «انتقادی» در پلتفُرم‌هایی پخش می‌شوند که در نبود اینترنت برای مردم، دست‌رسی و اجازه‌ی کار دارند و سویه‌ای از کارکرد سانسور را نشان‌می‌دهند که در آن نخواستن، پس‌زدن، و گذر، ناممکن اعلام‌می‌شود: می‌توانی درباره‌ی کشتار حرف بزنی، اما نمی‌توانی چیزی را دگرگون کنی. 

هم‌چون همیشه، پیش‌نهاد استمرارطلب، کنترل خشم است و تاب‌آوری‌؛ یعنی همان‌ چیزی که مردم با «زن، زندگی، آزادی» و خیزش شیروخورشید پشت سر گذاشته‌اند و بر جایش ایده‌ی براندازی را نشاندند. سامان چندلایه‌ی سانسور در ایرانِ امروز، بیش‌ از آن‌که تنها بر اساس حذف باشد، در پیِ مدیریت میدان پندار یا تخیل سیاسی‌ست: این‌که چه چیزی ممکن به‌نظر برسد و چه چیزی رویایی دست‌نیافتنی.

ادبیات شرم و شکست در پرُپاگاندای استمرارطلبی

 

نازنین نوروزی و آیدا شیرازی

 

۱۸ اُردی‌بهشت ۱۴۰۵  |   ۸ مه ۲۰۲۶ ​

پس از کشتار دی‌ماه و آغاز جنگی که به ویرانی جمهوری اسلامی انجامید، نسل نویی از نویسنده‌ها و کنش‌گرهای استمرارطلب‌ یا نواصلاح‌طلب‌، به‌سرعت در پیِ نجات جمهوری اسلامی برآمده‌اند. هواخواه‌هایِ این گرایش سیاسیِ منزوی‌شده در ایران، اکنون با استفاده از ابزارهای مختلف پرُپاگاندا و دست‌رسی گسترده به رسانه در داخل و خارج، خواه صداوسیما و بی‌بی‌سی، خواه رسانه‌های اجتماعی، می‌کوشند از مردم ایران انتقام بگیرند. نویسنده‌ها و کنش‌گرهای استمرارطلب‌ و پیشتیبان‌های جمهوری اسلامی از چه واژه‌ها، تعبیرها، ادبیات، زبان،‌ یا به‌تعبیری دقیق‌تر، از چه گفتاری برای نجات جمهوری اسلامی سودمی‌برند؟  

  

این بازنمایی‌های زبانی، در کانون گفت‌وگوی دو هنرمند نشسته‌است. نازنین نوروزی، هنرمند دیداری و چندرسانه‌ای؛ و آیدا شیرازی، آهنگ‌ساز در این نشست به گفت‌وگو درباره‌ی استدلال‌های استمرارطلبی و نیروهایی می‌پردازند که به‌نام چپ، در عمل جامعه‌ را به‌سوی محافظه‌کاری، سازش، باج‌دادن به جمهوری اسلامی، کنش‌پذیری، و کم‌خواستن فرامی‌خوانند. افزون بر سرکوب و جنگ، مردم ایران بار دیگر در بند گفتار عافیت‌اندیشی گروهی از روشن‌فکرها و کنش‌گرهای حرفه‌ای گرفتار آمده‌است که مردم را به پذیرش شکست فرامی‌خوانند.  

 

بخشی از این زبان یا ادبیات به‌طور مستقیم به شماری از پرسش‌های فرهنگیِ پیشِ روی ایرانی‌ها پیوندمی‌خورد که خود را در لحظه‌های بحران روشن‌تر نشان‌می‌دهد. برای نمونه، درک هویت ایرانی، موضوعی که در کانون بسیاری از بگومگوهای تاریخ فرهنگ و هنر ایران نشسته‌است، به‌تمامی وابسته به درک مفهوم اشغال کشور در نزدیک به نیم‌سده‌ی گذشته، جنگ «نظام» با مردم، دگرستیزی، یا دیاسپُرا است، و در این گفتار می‌کوشیم کمی آن‌ها را بازکنیم و بهتر بفهمیم. 

  

وضعیت بحرانی ایران طی پنج ماه گذشته، که با کشتار وحشیانه‌ی ۱۸ و ۱۹ دی‌ آغاز شد و با جنگ و سرکوب ادامه یافت، اکنون در زمان «آتش‌بس» در دقیقه‌هایی بسیار شکننده به‌سرمی‌برد. توصیف و واکاوی این وضعیت اجتماعی و روانی دم‌به‌دم دگرگون‌شونده در اولویت گفتارهای «فکرها و فریادها» قراردارد. در سومین گفتار از مجموعه‌ی تازه، صورت‌بندی دیگری از این صحنه ارایه می‌کنیم، و در پرتوی آن به سویه‌ی فرهنگیِ مفهوم‌های اجتماعی می‌پردازیم. این گفت‌وگو در پی شرح آن است که چگونه جامعه‌ی ایرانی و بخش از کنش‌گرهای فرهنگی تلاش دارند در برابر دوگانه‌سازی‌ها و مساله‌سازی‌های توخالی بایستند.

بستن اینترنت

 

گروه دبیرها و دانش‌یارهای کارنما  

 

۱۱ اُردی‌بهشت ۱۴۰۵  |   ۱ مه ۲۰۲۶ ​

بستن اینترنت در ایران به‌دست جمهوری اسلامی، بیش از هر چیز، نشانی روشن است از نبرد تمدنی رژیم با تکنولُژی و مدرنیته. این سانسور خشن تنها گواهی دیگر است بر این‌که جنگ جاری چیزی جز ستیزه‌جوییِ طولانی حاکم‌های دینی ایران با آزادی و حق بشر نیست. امروز،  پس از ۴۷ سال به گروگان درآمدنِ فضای سرزمینیِ ایران به‌دست اسلام‌گراها، با بسته‌شدن اینترنت از روز ۹ اسفند ۱۴۰۴ به‌روی مردم ایران، اسارتِ فضای دیجیتال بیش از پیش دیدارپذیر شده‌است و دست‌رسی‌های فیلترشده‌ی گذشته نیز قطع شده‌است. در گفتاری از مجموعه‌ی تازه‌ی فکرها و فریادها، گروه دبیرها، ویراستارها، دانش‌یارها، و آموزیارهای کارنما به توصیف و واکاویِ تجربه‌ی زیستن در یک آپارتاید دیجیتال بی‌سابقه می‌پردازند.    

 

پس از گذشت بیش از دو ماه از قطعی و ایجاد اختلال‌های گسترده در اینترنت، امروز این شبکه‌ی پیوسته‌‌ی جهانی به‌دست خلافت اسلامی حاکم بر ایران با محدودیت‌های طبقاتی در دست‌کم چهار سطح برای مردم، پاره‌پاره‌ شده‌است: از سیم‌کارت‌های «سفید» که برای بازتولید روایت یک‌پارچه‌ی سرکوب در اختیار مقام‌های حکومت ترور قراردارد؛ تا «اینترنت پرو» و دیگر تمهیدها برای شناسایی و نظارت بر هویت کاربر و دسته‌بندی‌های به‌ظاهر خنثا و حرفه‌ای اما در عمل، به‌طرزی بی‌شرمانه تبعیض‌آمیز.  

 

سال‌ها پس از سانسور گسترده‌ی اینترنت، امروز اُلیگارشی دینی نظامی حاکم بر ایران حتا خود وصل‌شدن به این شبکه را به جرم بدل کرده‌است. شهروند ساده‌ای که به‌واسطه‌ی وی‌پی‌اِن‌ها و فیلترشکن‌های گران، ناامن، و ناپایدار، به اینترنت وصل می‌شود از دید خلفای نظامی ایران، فرق زیادی با یک مصرف‌کننده‌ی مخدر ندارد. در سوی دیگر، اینترنتِ «داخلی» که بیش‌تر نزدیک به همه‌ی مردم برای گذراندن امور اداری و دفتری روزمره‌ی خود، ناچار به استفاده از آن‌اند، کاربردی نظارتی نیز یافته‌است.   

 

حکومت برای خاموش‌کردن صدای میلیونی مردمی که در ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه ۱۴۰۴ به خیابان آمدند، به کشتار جمعی بسنده نکرده‌است، و با پاره‌پاره‌کردن و حذف مردم از پهنه‌ی همگانیِ دیجیتال، درپی حذف کنش‌کندی مردم و ارایه‌ی تصویری جعلی از پرُپاگاندای نظامی و اسلامی‌ست. افزون‌برین، سانسور گسترده‌ی اینترنت، فضایی حیاتی برای دیده‌شدن تصویرهای روایت‌کننده‌ی «پیروزی و اقتدار»، و تصویرهایی از زندگی به‌ظاهر عادی در کافه‌ها، خیابان‌ها، و میدان‌های اصلی شهرهای ایران به‌چشم می‌خورد.  

 

با گذشت هرچه بیش‌تر از قطع دست‌رسی آزاد مردم به اینترنت، بیمِ عادی‌شدن وضعیت موجود پررنگ‌ترمی‌شود. درصورت انفعال، کنش‌پذیری، یا حاشیه‌رویِ نیروهای آزادی‌خواه در داخل و خارج از کشور، این خطر هست که حق بنیادین دست‌رسی آزاد به اینترنت و داده‌، به کالایی لوکس در ایران بدل‌ و بازستانی آن هم‌چون دیگر حق‌های گرفته‌شده از مردم، دشوارتر از گذشته شود.

نویسنده و هنرمند در بحران اجتماعی

 

رها خادمی و علی رضا صحاف زاده  

 

۴ اُردی‌بهشت ۱۴۰۵  |  ۲۴ آوریل ۲۰۲۶ ​

در نخستین جلسه‌ی دور تازه‌ی گفتارهای «فکر‌ها و فریادها»، در قالب یک درآمد، دو نفر از دبیرها و دانش‌یارهای کارنما، رها خادمی و علی رضا صحاف زاده با هم‌راهی شماری از ویراستارها و آموزیارهای اندیش‌کده، به مرور وضعیت ایران امروز از دیدگاهی فرهنگی، می‌پردازند. در این گفتار نخستین می‌کوشیم موقعیت تاریخی درگیری نظامی میان جمهوری اسلامی با اسراییل و ایالات متحد، قطعی بی‌سابقه‌ی اینترنت، خیزش ملی ایران، و کشتار مردم به‌دست این خلافت اسلامی و اُلیگارشی دینی نظامی حاکم، و پی‌آیندهای آن‌ها را در زمینه‌ی فکر و فرهنگ، وصف و واکاوی کنیم. جایابی موقعیت نویسنده و هنرمند نسبت به جامعه و تاریخ در این وضعیت، دستورکار دیگر این درآمد است.   

در دوازده سال گذشته، هدف و کارویژه‌ی اصلی کارنما، فهم، نقد، و آموزش سویه‌های نظری و تاریخیِ فرهنگ مدرن بوده‌است. اما هم‌زمان، کارنما نسبت به حق صنفیِ هنرمند و نویسنده‌ی ایرانی برای آزادی بیان و گردهمایی مدنی به‌شدت حساس است و هم‌واره با خواست‌های اصلی مردم ایران برای برپایی دمُکراسی در کشور هم‌صدا و هم‌گام. آگاهی نسبت‌ به پرسش‌های کلان اجتماعی و آزادی‌خواهانه‌ی پیشِ روی مردم ایران بخشی اساسی از کار هنرمند است، و تلاش برای بازتاب صدای مردم و ایجاد بستری برای گفت‌وگو و تبادل نظر درباره‌ی زیست سیاسی و اجتماعی‌مان در جای گاه نویسنده، هنرمند، منتقد، تاریخ‌نگار، یا پژوهش‌گر، پاسخی‌ست به این نیاز. دست‌کم در روزهایی چون این، کارنما به‌مثابه‌ی بخشی از جامعه‌ی مدنی ایران، هیچ اولویتی بالاتر از بازتاب و هم‌گامی با خواست مدنی مردم ایران برای برپایی دمُکراسی و شهریاری آزادی ندارد.

پیش‌تر در کارنما

No posts published in this language yet
Once posts are published, you’ll see them here.
bottom of page